برای آفرینش یک نهال عدالت دل هزاران طلحه و زبیر را باید شکست و اینک این ما هستیم و تلاش سایبریمان در آفرینش نهال عدالت ...


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 31 شهریور 1389-02:51 ق.ظ

نویسنده :کاربر

یامین پور: رسانه ملی در فتنه، بهتر از نهادهای دیگر عمل کرد

 

این تصویر، دقیقا مربوط به گفت گوی اختصاصی قطعه ۲۶ با وحید یامین پور است

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس

کاری از میلاد پسندیده

مصاحبه ای داغ با وحید یامین پور
حتما بخوانید

هنوز ساعاتی از قرار دوم مصاحبه نگذشته بود، که پیامک داد: “لطفا یک نکته را در تنظیم مصاحبه در نظر داشته باشید. هر جای حرف هایم بوی تکبر و خودستایی می دهد، حذفش کنید”. جواب ندادم پیامکش را، چون بوی تکبر و خودستایی نمی داد حرف هایش. درد داشت در دلش، با این حال بغض را در گلو تقیه کرده بود و اشک را در چشم. این جوان به دل آدم می نشیند. مشکل از صدا و سیماست که یک ارگان است، نه یک آدم، اگر “دیروز، امروز، فردا” ی “وحید یامین پور” دلش را زده. “دیروز، امروز، فردا” چه پس فردایی داشته باشد، چه نداشته باشد، فردا و فرداها از آن نسل وحید است. “۹ دی” نسل توحید است. تبر ابراهیم دست ماست. ذوالفقار علی دست سیدعلی. ما یک خدا داریم و یک رهبر. این تمام حرف نسل ماست. ناخدای کشتی انقلاب، هیچ کس مثل او باخدا نیست. جای این حرفها اتفاقا در اشاره مصاحبه با وحید یامین پور است. من و وحید هر ۲ از یک نسلیم. در یک سن و سال. من و وحید، هر ۲ دیر به دنیا آمدیم. دشمن ما “بعثی ها” نیستند، “بعضی ها” هستند. دشمن ما از ما ایرانی تر است. دست به او بزنی، می شود برادرکشی! حرف به او بزنی، در “دیروز، امروز، فردا” از گل نازکتر صدا کنی خار را، آلبوم عکس هایش را با “حضرت گل” در فرودگاه مارشال دوگل، می کوباند فرق سرت. سر درد گرفته وحید این روزها. برنامه ریخته بود و برنامه ساخته بود تا در رسانه ملی، علی تنها نماند اما باورش نبود که ستاره هم باشی، خفاشی هست که به نام ماه، تو را بزند. وحید چون در طول مصاحبه، خودستایی نکرد، بگذار من او را در اشاره مصاحبه بستایم. چه بسیار که در لیالی ارک، او را به هم نشان دادیم که؛ “نگاه کن، مجری صدا و سیما هم آمده حاج منصور”. مجری صدا و سیما حاج منصور نمی آید. می رود پارتی شبانه و “۹۰″ درجه، حال می دهد به کمرش. بلوتوثش هست. مجری صدا و سیما، دفتر دارد در رسانه ملی. کارت می زند. فیش حقوقی دارد. مزایا دارد اما وحید یامین پور مجری صدا و سیما نیست. صدا و سیما، کارمند جمهوری اسلامی می خواهد اما یامین پور، فرزند انقلاب اسلامی است. فرزند انقلاب اسلامی از صندلی جمهوری اسلامی بزرگتر است. وحید یامین پور، مجری صدا و سیما نیست. نماد نسلی است که در رسانه ملی، بهتر است و به مصلحت است، این نسل، نماد نداشته باشد. فیش حقوقی را کسان دیگری می گیرند و نیشش را وحید می شنود. یامین پور ناز هم که بلد نیست بکند. برای که ناز کند؟ برنامه اش در حال احتضار است و خودش به امید، زنده. امیدش به جمهوری اسلامی است که در آن آزادی برای همه هست الا حزب اللهی ها. امید دارد و یقین دارد به این حرف آوینی. “دیروز، امروز، فردا”، آدامسی بود که مسئولین، در ایام فتنه به دهان انداختند و حالا که فتنه، تمام شده، حالا که سران فتنه محاکمه شده اند، حالا که خبری از خواب و نامه و ناله و بیانیه نیست، حالا که قاتلین شهدای بسیجی، همگی اعدام شده اند، حالا که فصل وحدت است، باید در بصیرت دکترا گرفت و این آدامس را از دهان درآورد و انداخت سطل خاک. کم هم نمی آوریم؛ مایه می گذاریم از شمع تا پروانه را بکوبیم و از ماه تا ستاره را و از خامنه ای، تا بکوبیم برنامه “دیروز، امروز، فردا” را. اگر به اسم خمینی، به همت و باکری، روزی می گفتند منافق، چرا امروز به اسم رهبر، بسیجیان را نزنند؟ حق ات است یامین پور. حالا حالاها باید بخوری. اصلا چه کسی گفته تو بسیجی هستی؟ بسیجی واقعی، همت بود و باکری. تقصیر خودت است؛ دیر به دنیا آمدی. زود به دنیا آمده بودی، تو هم می توانستی، هر روز در صدا و سیما، به ما یاد بدهی، چگونه می توان قرمه سبزی پخت و یا از تخم شتر مرغ، در خیابان اغتشاش، چیزبرگر تهیه کرد. آقا وحید! به این می گویند؛ دیگرستایی، نه خودستایی. تو را به اندازه کافی دارند می زنند. بگذار من یکی تیشه نباشم. من ریشه را با تیشه، چون دسته اش از همان چوب درخت است، برادر نمی دانم. بعضی ها به نظر من از بعثی ها بدترند. دوربین صدا و سیما جلوی قلم من نیست. بگذار راحت باشم؛ کو آن سنگ غیرتی که بشکند این بصیرت شیشه ای را؟ جذب حداکثری به معنای دفن عمار نیست. همه اینجا فرزند یعقوب شده اند، جز یوسف. در راز بقا، جذب حداکثری شامل حال گرگ هم شده اما گور بابای “دیروز، امروز، فردا”. تو باید حق بدهی به مدیران رسانه ملی. “راز بقا”، فقط یک برنامه از هزاران برنامه صدا و سیما نیست؛ همه به بقا فکر می کنند. برنامه تو داشت عده ای را رو به فنا می داد. زیادی سرخ بود زبانت. تا تو باشی دیگر حاج سعید قاسمی را به رسانه ملی دعوت نکنی. فتنه بعدی، کمبوجیه را دعوت کن، تا برایت از کورش بگوید. اسکندر مقدونی هم راستش آدم خوبی بود. چنگیز هم. ابوموسی اشعری اما کلا عادت داشت به جا به جا کردن انگشتر. مالک اشتر، بی بصیرت بود و جلوتر از علی، خودش را رساند به خیمه معاویه که چه بشود؟ تو هم بی بصیرت بودی وحید که از وحید جلیلی دعوت کردی بیاید رسانه ملی. با آن موهای شانه نکرده اش، گند زد به سیماچوب. به تو رو می دادند لابد طلبه سیرجانی را هم دعوت می کردی. اینجا پسر خوب، صدا و سیماست، نه هفته نامه یالثارات الحسین. حسین شریعتمداری، خودش کیهان دارد. تو باید حسین کرد را دعوت می کردی تا برایت قصه بگوید.
***
مصاحبه اختصاصی قطعه ۲۶ با وحید یامین پور ۲ شقه شد. جلسه اول، هنوز نیم ساعتی از گفت و گو نگذشته بود، که یک تلفن مهم، یامین پور را روانه کیهان کرد. بگذریم که ترافیک تهران رحم نمی کند به قول و قراری. من هم یک ساعتی دیر به قرار رسیدم و الا یامین پور آدمی نبود که نیمه کاره رها کند مصاحبه را. با یامین پور هر ۲ بار در پارکی نزدیک محل کارش گفت و گو کردم. جایی خلوت و دنج که آواز می خواندند گنجشککان. پارک نزدیک محل کار یامین پور اما پارک ملت نبود که محل کار یامین پور اصلا صدا و سیما نیست. بار اول که یامین پور بلند شد و رفت، پیرمردی آمد و به من گفت: این یارو(!) وحید یامین پور نبود؟ گفتم: وحید یامین پور بود اما “یارو” نبود. گفت: چه جور آدمی است؟ گفتم: یاروها دارند جارویش می کنند. گفت: اتفاقا مرا هم یاروها جارو کردند. گفتم: عصا گرفتی دستت برای چه؟ گفت: آخر عصای دستم، در جنگ شهید شد. گفتم: اجازه می دهی ضبط را روشن کنم. گفت: ضبط کن فقط در دل ات. گفتم: بگو. گفت: من خودم هم با محمد رفته بودم جنوب … اینها را جایی که نقل نمی کنی؟ … نری پس فردا بنویسی در روزنامه. دیگر حوصله سر و کله زدن با یاروها را ندارم.
***
قرار دوم مان با وحید افتاد دیروز. به او گفتم ماجرا را. گفت: حتما در مصاحبه بیاور. این بار اما بعد از اتمام گفت و گو، من هم خیلی زود با وحید از پارک رفتم. بیداد می کند سوژه ها، این روزها، در این کوچه ها. دل من چقدر صدای درد، ضبط می توان کرد؟ … این مصاحبه پر از صدای درد است. درد یک مرد. مردی از نسل ۹ دی. نسلی که آلامش، از آمالش مقدس تر است. نسلی که اگر چشم را از او دریغ نکنند، اشک دارد و اگر حنجره را از او نگیرند، فریاد. خار در اشک و استخوان در بغض.
***

*ابتدا و بنا بر قولی که به بچه های قطعه ۲۶ داده بودم، اول برویم سر وقت پرسش های این دوستان.
من در خدمت شما و این دوستان هستم.
*وقتی می روی، مسجد محل پدر خانم، چرا با بچه های مسجد گرم نمی گیری؟
مسجد خودمان هم هست. خانه خودمان همان جاست. نه، من جواب سر بالا به کسی نمی دهم. اغلب هم خودشان متوجه می شوم که از دور مرا به همدیگر نشان می دهند و جلو نمی آیند. اتفاقا با تعدادی از بچه های مسجد رفیقم. کسی اگر ادعایی دارد که من مثلا تحویلش نگرفته ام، بیاید خودش را معرفی کند.
*دلیل قطع برنامه؟
دلیل اصلی اش “مگو” است.
*راست است که می گویند شما می خواهید “۹۰ سیاسی” درست کنید؟
خوشم نمی آید از این تعبیر. اسم کار ما را نباید در نسبت با اسمی دیگر سنجید که من حس خوبی به آن ندارم.
*آیا شما اسیر این صحنه آرایی خطرناک می شوید؟
جانباز می شوم؛ البته امیدوارم نفله نشوم!
*آیا لابی آقای مشایی در تعطیلی برنامه “دیروز، امروز، فردا” هم ماشاالله هزار ماشاءالله فعال بوده؟
من خبر ندارم.
*این یکی البته سئوال خودم است؛ ماشاالله هزار شمس الواعظین چی؟
آن را هم خبر ندارم.
*پرسیده اند از شما که سختی های پشت صحنه کار چه بوده؟
برای اولین بار قرار است در یک برنامه تلوزیونی، معتبرترین آدم های یک سیستم حکومتی، لااقل از حیث ظاهر را به چالش بکشی. کار بسیار دشواری است. من تعجب می کنم که گاهی عده ای این برنامه را با برنامه های ورزشی و سینمایی مقایسه می کنند. آدم ها و جریانات سیاسی شوخی بردار نیستند ولی رویکرد ما چالش با ایشان بود. کسی که سیاست را بشناسد، سختی جلوی صحنه و پشت صحنه و بعد صحنه و ۲ ماه بعد صحنه را درک می کند.
* بهترین خاطره شما در این رابطه؟
ارتباط قلبی و عاطفی مردم و به خصوص متدینین با برنامه. گاهی که مقداری خسته و دلسرد می شدم، مادر شهیدی، رزمنده دفاع مقدسی، روحانی اهل دلی وقتی مثلا می گفت؛ نذر کرده برای روی پا ماندن برنامه و یا رفته و یک دعای مفصلی برای خود من خوانده، من تازه می فهمیدم که این قصه، قصه شخص من نیست و من فقط مجرایی برای این اتفاق مبارک و این ارتباط میمون هستم و دوباره برمی گشتم سر خط.
*و یک خاطره پشت صحنه ای؟ مثلا چیزی از این جنس که در فاصله برنامه، به شما تذکری داده شود که …
یادم نمی آید در این فاصله ای که شما گفتی، تذکری به من داده شود که منجر به عوض کردن روند بحث گردد اما در یکی از برنامه ها مهمان برنامه آنقدر از سئوالات من کلافه شده بود که مدام می گفت: کی برنامه تمام می شود، من دیگر کم آوردم. البته این “کم آوردم” را رسما نمی گفت. می گفت: کی برنامه تمام می شود.
*آن وقت این مهمان محترم چه کسی بودند؟
اسم که نمی توانم ببرم.
*حالا.
شاید درست نباشد اسم ببرم.
*اما تا نگویی، نمی روم سراغ سئوال بعدی. من به پرسش های خودم حساس نباشم، به سئوالات بچه های قطعه حساسم. بگو و خلاص.
حالا یکی!
*از شما اهالی قطعه ۲۶ پرسیده اند؛ مهمترین مهمانی که به برنامه دعوت کردید و نیامد، چه کسی بود؟
رحیم پور ازغدی.
*چرا قبول نکرد؟
استدلال خودش را داشت. می گفت: من زیاد روی آنتن هستم و اینکه در یک برنامه گفت و گو محور هم بیایم، شاید اجحاف در حق دیگران باشد. این دلیل را به من گفتند. شاید دلایل دیگری هم داشتند که به من نگفتند.
*چند درصد کسانی که دعوت کردید، نیامدند؟
۳۵ درصد.
*بیشتر از کدام جناح بودند؟
اغلب دوم خردادی بودند.
*سخت ترین برنامه تان در “دیروز، امروز، فردا”.
مناظره زاکانی و اطاعت.
*این مال برنامه “رو به فردا” بود.
“دیروز، امروز، فردا” سخت ترین برنامه ام، حاج سعید قاسمی بود.

*احساس می کنم در آن برنامه، آنقدر غرق صحبت های حاج سعید شده بودی که انگار جز گوش دادن به سخنان ناب حاج سعید، وظیفه دیگری نداشتی؟
وقتی حاج سعید به برنامه آمد، راستش دست پاچه شده بودم.
*یعنی از شر عواقب حضور حاج سعید در برنامه، دوست داشتی دعوتت را قبول نکند؟ نکند دعوت کردن تو از حاج سعید، تعارف شاه عبدالعظیمی بود که زد و گرفت؟
نه، من که خیلی اصرار کردم بیاید ایشان اما این مثل کسی می ماند که می داند فقط یک ربع دیگر زنده است. چه کار می تواند بکند؟ من چنین حسی داشتم. در دلم می گفتم؛ حاج سعید فقط یک بار در چنین برنامه ای آفتابی می شود و من نباید بگذارم این یک بار برای همیشه باشد. از طرفی هم دوست نداشتم فرصت این حضور را از دست بدهم. واقعا مانده بودم، چه کنم. وقتی هم نبود. در یک ساعت اول برنامه اما من واقعا داشتم دیوانه می شدم؛ هر کاری می کردم حاج سعید حرفی نمی زد و از بحث فرار می کرد یا وارد بحث نمی شد. واقعا داشتم دیوانه می شدم. الان یادم نیست با چه سئوالی از طرف من و یا چه اتفاق ناخودآگاهی، یک دفعه قطار درد دل های حاج سعید افتاد روی ریل. به اینجا که رسید من ترجیج دادم ۲۵ دقیقه سکوت کنم. این سکوت طولانی توسط گرداننده یک برنامه، در تلوزیون بی سابقه است. خاطرم هست مدیر شبکه همان زمان زنگ زده بود به عوامل پشت صحنه، که به گوش من برسانند، همین طوری ساکت بمان. هیچی نگو! یعنی بگذار هر چه دوست دارد بگوید.
*راستش را بگو؛ در این سکوت، عمدی داشتی و یا واقعا غرق صحبت های حاج سعید شده بودی؟
به نوعی هیچ کدام. اصلا نمی دانستم چه کار باید بکنم. همه اش می ترسیدم یک حرف نا به جا و یا حتی به جا از طرف من، رشته کلام حاج سعید را که بد جوری گرم شده بود، پاره کند. این بود که از قامت شخص گفت و گو کننده، بیرون آمدم و ترجیح دادم یکی از سخنرانی های داغ حاج سعید را، نه در فلان دانشگاه، که در رسانه ملی گوش کنم.
*من می خواهم یک چیزی بگویم؛ خوب صحبت های حاج سعید در آن برنامه یادم هست. آن حرف ها را قبلا هم حاج سعید زیاد زده بود اما وجه تمایزش این بود که آن حرف ها داشت از تلوزیون و به صورت زنده پخش می شد.
قطعا همین طور است.
*این پرسش را بچه ها جور دیگری پرسیده بودند اما من چون آدم متواضعی هستم، به گونه دیگری مطرح می کنم؛ چرا از نسل خودت از نسل ۹ دی دعوت نکردی در برنامه؟ مثلا؛ مسئول بسیج دانشجویی فلان دانشگاه. بچه های هم سن و سال خودت که بار اصلی خواباندن فتنه روی دوش همین نسل بود.
این چند دلیل دارد. مهم ترینش اینکه من این احساس را داشتم که مخاطب، به خصوص مخاطب عام چنین انتظاری از ما ندارد. این مخاطب از من توقع داشت خواص را به برنامه دعوت کنم اما جنس نو، تازه و بکری از خواص. ما در “دیروز، امروز، فردا” یک پله مهم در این باره بالا آمدیم. یعنی خواص معروف را به برنامه نیاوردیم. طیف جدیدی از خواص را رونمایی کردیم که در عین خاص بودن و خواص بودن، حداقل در رسانه ملی غریب بودند. خواص خاصی که اتفاقا در فتنه ۸۸ بر خلاف دیگر خواص جامعه، عالی عمل کردند. حالا اگر من یک پله دیگر هم می خواستم جلو بیایم و نسل سومی های اهل بصیرت و خواص هم نسل خودم را به برنامه دعوت می کردم، به نظرم جایش در آن برنامه نبود و مثلا یک برنامه دانشجویی تری، جوانانه تری می طلبید. اگر بگذارند، به فکر چنین برنامه ای از همین حالا هستم.

*بچه های قطعه از شما پرسیده اند؛ ضرغامی، دارابی و یا دست های پشت پرده، کدام یک برنامه محبوب شان را به این حال و روز انداخته؟
گفتم که “مگو” است.
*حالا می شود بگویید.
فقط این را می گویم که این حال و روز، هیچ ربطی به بهانه تراشی های عده ای ندارد.
*می توانم این بهانه ها را حدس بزنم؛ اینکه مثلا از شعاع ماه مایه بگذارند برای کوبیدن شعار ستاره.
تعابیر زیبای شما همیشه حرف دل ما بوده است. بله؛ شایعه کرده اند برنامه برای این تعطیل شده که مورد نظر رهبر نبوده و یا از بیت رهبری تذکر داده اند. هرگز چنین نبوده و بر عکس، افتخار این برنامه این بوده که به قول شما؛ شعارش فقط در شعاع نور ماه بوده و از این صراط مستقیم بیرون نرفته.
*این اما جواب سئوال من نبودها؟
شما مگر چی پرسیدید؟
*من چیزی نپرسیدم. بچه های قطعه از شما پرسیدند؛ ضرغامی، دارابی و یا …
اجازه بدهید … شاید برنامه ادامه داشته باشد.
*اگر گفتن “مگو” هزینه اش تعطیلی کامل برنامه است، خب نگویید اما این را هم نگویید که برنامه می خواهد به یک شیر بی یال و دم و اشکم تبدیل شود.
زیر بار این که نمی روم قطعا.
*به نظر شما مشایی در رسانه ملی هم آدم دارد؟
اطلاع ندارم.
*خوشم می آید که سیاست داری! بچه ها پرسیده اند؛ آیا “آقا” نظری درباره برنامه داده؟ و آیا خودتان چیزی شنیده اید؟
در ابتدای کار نظراتی به ما منتقل می شد. البته به ما نمی گفتند که این نظر مستقیم “آقا”ست. با واسطه نزدیکان بیت و مدیران سازمان و در قالب مشاوره، نظراتی به گوش ما می رسید.
*خب این یعنی چی؟
یعنی هیچ وقت به من نمی گفتند “آقا” این نظر را درباره برنامه شما داده.
*دلیلی نمی بینم برای این کار.
با واسطه مدیران سازمان تذکراتی به من ابلاغ می شد.
*من نظر خود “آقا” را پرسیدم، نه تذکرات با واسطه این و آن را.
قطعا رهبر از کنار چنین برنامه ای، راحت عبور نمی کنند. منتهی به من نظر مستقیم “آقا” را ندادند، ولی از طرف نزدیکان، تذکراتی به من داده می شد با واسطه مدیران سازمان.
*چه تذکراتی؟
راجع به جهت گیری های کلی برنامه. راجع به موضوعات مورد بحث. کلیت کار را مورد قبول می دانستند و تذکرات جهت تکامل کار بود. این البته برای روزهای ابتدایی برنامه است. مال سال هشتاد و هشت.
*من نمی دانم اما این روزها زیاد با این جمله ام صفا می کنم؛ “عده ای به اسم شمع، پروانه را می زنند”. این را ول کنیم. از کسانی بگو که پشت پرده، اجازه ندادند برنامه ادامه پیدا کند.
سئوالت را چند بار می پرسی؟
*آنقدر که هم جواب بدهی و هم برنامه با قوت و اقتدار ادامه پیدا کند.
اول گفتند برنامه تعطیل است. بعد گفتند تا اطلاع ثانوی تعطیل است.
*این را که به رسانه ها هم گفته بودید. من می گویم چه کسانی این را گفتند و با چه دلیلی این را گفتند؟
اولی اش “مگو” است و دومی اش را فقط گفتند صبر کنید تا به یک ساختار جدید در ارائه این برنامه برسیم. شاید بخشی از این ساختار جدید تعویض من باشد. البته اطلاعی ندارم ولی حدس می زنم این اتفاق بیافتد. بعدها من جست و جو کردم که اصلا کار به چه دلیل به اینجا کشیده شد. یکی از مدیران سازمان، دلایلی را به من گفت که به واقعیت ماجرا نزدیک می نمود. آن دلایل فعلا قابل گفتن نیست. الان گفتن آن مفسده دارد. شاید روزی گفتم.
*و آوینی هم روزی گفت: “در جمهوری اسلامی همه آزادند الا بچه حزب الهی ها”. وحی منزل است این جمله. شک نکن وحید.

چه بگویم؟
*برنامه شما شخص محور بود. شما را بردارند، لطف اش را از دست می دهد. مردم به این برنامه با وحید یامین پور عادت کرده اند. شما را از این برنامه بردارند، کمک کردند به محبوبیت بیشتر شما ناشی از مظلومیت بیشتر شما در رسانه ملی.
این حرف شما نفس مرا حال می آورد ولی واقعا نمی دانم این گونه باشد یا نه چون خیلی ها هم که صاحب نفوذ هستند و تصمیم گیر، به کار من انتقاد دارند و دوست دارند من نباشم.
*من یک جمله معروفی دارم که کاربردش مال همین وقت هاست.

چه جمله ای؟

*به ایشان البته یک طوری که حمل بر بی ادبی نشود بگو؛ غلط کردید بیشمارید! … از شما پرسیده اند که چرا در این مدت، واکنش تان به تعطیلی برنامه، محافظه کارانه بوده است؟ آیا دوربین سیما، روی شجاعت و گستاخی مثبت تان تاثیر منفی داشته و یا نسبت به برنامه تان تعصبی ندارید؟
من روی این برنامه تعصب دارم. شاید هیچ کس اندازه من دلش برای “دیروز، امروز، فردا” نسوزد اما سئوالی که تو گفتی، چند دلیل دارد؛ ببینید! اینکه من خودم برای ادامه این برنامه چانه بزنم، شاید خیلی درست نباشد و پیام خوبی نداشته باشد؛ علی الظاهر انگار که من ذینفعم برنامه دوباره روی آنتن برود. لذا من سکوت می کنم. دیگر اینکه واکنش مردمی به تعطیلی این برنامه، نمی گویم کافی بوده اما بسیار چشمگیر است. این هم باز مرا مجاب می کند که خودم بیشتر سکوت بکنم. دلیل سوم و از همه مهمترش اما همان دلیل “مگو” است.
*کشتی تو هم ما را با این “مگو”. بگو ببینیم تا به حال در کوچه کثیف، فلافل خوردی؟ اینکه دیگر “مگو” نیست؟
در دوران نوجوانی، چرا. دهه ۷۰ چند باری گذر ما هم به کوچه کثیف افتاد.
*چرا می خندی؟
هیچی! این فلافل های کوچه کثیف یک طرف، کله پاچه های میدان راه آهن یک طرف.
*تو را به خدا حال ما را به هم نزن!
یادم است یک بار از مجلس دعای کمیل حضرت سیدالکریم برمی گشتیم. این مال ۱۵ سال پیش است. نزدیکای اذان صبح بود. رفتیم و یک کله پاچه خوردیم و چشم تان روز بد نبیند؛ ما را تا دم مرگ برد.
*کله پزی های میدان راه آهن را کاری ندارم اما تمام مزه فلافل کوچه کثیف، به همین کثافت کوچه کثیف برمی گردد.
آن کله پاچه اما یک چیزی آن طرفتر از کثافت بود، منتهی خواب مان می آمد، نفهمیدیم چی خوردیم.
*بچه های قطعه پرسیده اند؛ جای خالی “دیروز، امروز، فردا” را با چه برنامه ای پر کنیم؟
پر نکنند. خالی بگذارند، شاید برگشتیم.
*راز سعه صدر شما در برنامه در مواجهه با افرادی که با تفکر شما همسو نبودند، چه بود؟
من به ذکاوت مردم اعتقاد دارم. مردم ایران خیلی باهوش اند. خودشان از فحوای کلام، از حس چون منی در برنامه، همه چیز را درست برداشت می کنند. البته این چیزی که شما به آن می گویی “سعه صدر” برایم درد سر هم داشته. یک روز در نماز جمعه تهران، همین سعه صدر کار دست مان داد و دوستانی که یک مقدار آتشین مزاج بودند، چیزی نمانده بود به جانم بیافتند. می گفتند؛ تو اصلاح طلبی! من فرار کردم و الا کتک بدی خورده بودم.
*در این مملکت برای هر نفسی که می کشی باید به ۲۰۰ نفر جواب پس بدهی. بگذریم؛ شما وقتی حسین شریعتمداری را با سمنان پرست معروف، در یک برنامه جمع می کنی، عالم و می دانند که تفکر شما به سمت کدام یک از این دو، گرایش دارد. این علقه آیا به وظیفه حرفه ای شما لطمه نمی زد؟ و دیگر اینکه باعث نمی شد شما بی عدالتی کنید؟ به هر حال شما در چنین برنامه ای حتی اگر نتوانید بی طرف باشید، لااقل باید عدالت را رعایت کنید.
سئوال سختی است اما منصف هایی که در این باره دیدگاه سیاسی مرا نمی دانستند و البته نظرسنجی های مان، موید این است که من بی عدالتی نکردم. هفتاد درصد بینندگان برنامه معتقدند؛ من اصول حرفه ای را قربانی سلیقه سیاسی خودم نکرده ام. با این حال من کتمان نمی کنم که گرایش سیاسی خودم را دارم. در عین حال چون جوان هستم، حق هیجانی شدن هم برایم محفوظ است. گاهی پیش می آمد که از روی هیجانی شدن، حرفی را می زدم، که از نظر حرفه ای بهتر بود نمی زدم. با این همه وقتی آقای اطاعت، آخر برنامه روی مرا می بوسد که؛ شما عادلانه برخورد کردی، باعث می شود که …
*در نماز جمعه کتک بخوری!
بله، در نماز جمعه کتک بخورم.
*حسابی خندیدی ها!
قشنگ گفتی … این را هم بگویم؛ من کد آوردن از سخن امام و یا “آقا” را نه غیر حرفه ای می دانم و نه بی عدالتی. برخی رعایت عدالت را دست کشیدن ما از ولایت می دانند.
*من حتم کردم که صدا و سیمایی نیستی.
چرا؟
*به “آقا” نمی گویی؛ مقام معظم رهبری. می گویی؛ “آقا”.
البته در رسانه ملی هم …
*خواهش می کنم شما دیگر شعار نده. ما خودمان میزان خوب بودن اهالی رسانه ملی را از بریم. سئوال کرده اند؛ آیا شده بود که مهمانی را به برنامه دعوت کنید و متاثر از مباحث مطرح شده در برنامه و احیانا دعوا و مرافعه، برای شما بعدا درد سر درست کند؟
اذیت ملموس نه، ولی دو سه مورد شده بود که پیام های بدی ازشان دریافت کردم. یعنی حرف های تحقیرآمیزی درباره من زدند و رفتار نامناسبی از خود بروز دادند. این هم بوده که به بعضی ها گفته بودند که حال فلانی را فلان جا که دیدیش بگیر.
*اینهایی که می گویی، از کدام جناح بودند؟
متاسفانه از هر ۲ طرف بودند؛ هم اصلاح طلبان و هم اصول گرایان.
*مثل اینکه تا در نماز جمعه کتک نخوری، اصلاح نمی شوی! … یکی پرسیده؛ ما با رسانه ملی قهر بودیم. برنامه شما تقریبا ما را با رسانه ملی آشتی داد. حالا چه کنیم؟
قهر نکنند. اعتماد کنند. صبر کنند. کمک کنند. رسانه ملی گاهی بیشتر از این از دستش برنمی آید. این حرف من هم یک کنایه است و هم اشاره ای به معذورات خاص رسانه ملی.

*یکی از دوستان قطعه ۲۶ پرسیده؛ راستش را بگویید. قبلا هم حاج منصور می رفتید یا بعد از چهره شدن، پای تان به ارک باز شد؟
من از سال ۷۲ مسجد ارک می روم. آن موقع ولی با توجه به سن و سال کم من و زمان شروع مراسم مسجد ارک، طبعا زیاد اجازه نداشتم تا دیر وقت از خانه بیرون باشم. سال های دبیرستان که یک مقدار قد کشیده بودیم، اما به جز مسجد ارک، به صنف لباس فروش ها هم می رفتم؛ سه شنبه صبح ها و چه می چسبید صبحانه آنجا. نان سنگک و پنیر و چای در این استکان قدیمی ها. گاهی هم می رفتم شهرری. دعای کمیل. مجالس سعید هم از قبل اینکه حسینیه امام حسن را به این شکل درست کنند، می رفتم. آن ایام هم فرصتم بیشتر بود و هم حوصله ام.
*چند سال دارید؟
۳۰ سال.
*پس، از قبل زمینه های کوچه کثیف در وجود شما بود؟
اولین باری که رفتم حاج منصور یک چک از رفیقم خوردم.
*چرا؟



رفیقی داشتم که چند سال از خودم بزرگتر بود. خیلی مراقبم بود که به زعم خودش در زمینه مذهبی دچار انحراف و تندروی نشوم. همیشه می گفت: تو به شور نیازی نداری، به شعور نیاز داری. فقط برو مجالس شیخ حسین انصاریان در هیات محبین در میدان قیام. یک شب برگشتنی از محبین، رفتم ارک و رفیق مان هم به هر نحو که بود، فهمید و مرا نواخت. جالب اینکه بعدها خودش من را می برد حاج منصور.
*چه چیزی در صدای این پیرغلام حسین است که هوایی می کند آدم را؟
بعضی می گویند؛ عادت به نوعی مداحی است ولی ما هر چه اسمش را بگذاریم، من جای دیگری جز پای منبر حاجی، گریه ام نمی گیرد. این شاید یک ارتباط قلبی باشد. حاج منصور با صدای گرمش به خیلی ها مثل من حس تقرب می دهد.
*برخی از دوستان قطعه هم در این باره پرسش هایی مطرح کرده اند که طرح آن را زائد و حاشیه ای می دانم. بفرمایید اگر شما را ملت در جایی با عنوان “مجری صدا و سیما” نشان کنند، ناراحت نمی شوید؟
ناراحت می شوم واقعیتش.
*دوست دارید شما را چی صدا کنند؟
اگر قرار است مجری و این قبیل چیزها صدا کنند، صدا نکنند، بهتر است. من برای خودم اسم دارد؛ وحید یامین پور. هیچ کجای این اسم هم پسوند و پیشوند مجری گری در رسانه ملی نیامده.
*بچه ها از شما پرسیده اند؛ آیا وبلاگ ها را می بینید و اگر می بینید آیا قطعه ۲۶ را هم می بینید؟
حقیقتش خیلی وقت وبگردی ندارم اما قطعه ۲۶ را بعضا می بینم. آن اوایل تاسیس وبلاگ هم چند باری آمدم و مطالبی از تو را خواندم؛ من وقتی متوجه قطعه ۲۶ شدم که در یک مقطع می دیدم اغلب ورودی های وبلاگ خودم از جایی به اسم قطعه ۲۶ می آیند. کنجکاو شدم که این قطعه ۲۶ دیگر کجاست! رفتم و سر زدم و دیدم چقدر بازدید کننده دارد و بعضا چه مطالب خوبی. الان اما اگر هم روزی وقت کنم و وصل شوم به اینترنت، بیشتر نیم نگاهی می اندازم به برخی سایت های خبری، تا دیدن وبلاگ دیگر دوستان.
*شرایط جدیدی که برای تان پیش آمده، باعث نمی شود به وبلاگ تان؛ “کیستی ما” بیشتر برسید؟
همین الان برای دیدن کامنت های تازه، سر می زنم به وبلاگم اما فعلا مجال به روزرسانی ندارم.
*فکر نمی کنید  بهترین و در عین حال کم هزینه ترین جایی که مردم، بی واسطه می توانند با وحید یامین پور سخن بگویند، همین “کیستی ما”ست؟
بدون شک همین طور است و بیشتر برای “کیستی ما” باید وقت بگذارم.
*بچه های قطعه از شما درباره ارائه بسته کامل برنامه “رو به فردا” و “دیروز، امروز، فردا” پرسیده اند؟ آیا احتمال دارد که این ۲ برنامه، کتاب هم بشود برای ماندگاری مکتوب؟
من که خودم امکان سخت افزاری و استعداد مالی این کار را ندارم ولی دیدم مجموعه هایی دارند به صورت غیر انتفاعی این کار را می کنند؛ مثل موسسه فرهنگی آرمان مشهد که مجموعه کار دهه فجر سال ۸۸ را به صورت یک نرم افزار بیرون داده. گاهی هم عده ای بدون اطلاع ما بخشی از کار را برداشتند و در تیراژ چند ده هزار تایی منتشر کردند.  آخرین نمونه اش نمایشگاه قرآن بود که در بخش بصیرت قرآنی یک غرفه ای به اسم “دیروز، امروز، فردا” زده بودند که کل برنامه های ما را بدون استثناء داشت و گمانم با مبلغ ناچیزی می فروختند.
*شما را قبلا در جریان همچین غرفه ای گذاشته بودند؟
بله، من استقبال کردم. کمک شان هم کردم.
*گاهی که می بینی، بدون اجازه ات، کارهای تو را با سلیقه خود و احیانا نفع مالی منتشر می کنند، ناراحت نمی شوی؟
اتفاقا خوشحال می شوم که این برنامه برای مردم عزیز است.
*اما ناراحت هم می شوی لابد که می بینی با دست رنج تو، یک عده دیگر دنبال نفع مالی خودشان می گردند. اینکه دیگر به عزیز بودن برنامه نزد مردم بستگی ندارد.
اینجا را موضع تبلیغ می دانم نه موضوع کپی رایت. بحث تبلیغ حق است. هر کسی هر کاری از دستش برمی آید، انجام دهد. دستش هم درد نکند. پولی هم اگر احیانا به جیب زد، نوش جانش.
*شما هم از بس خوبی، شورش را درآورده ای! کتاب را نگفتی. قرار است این کارهای شما به صورت کتاب درآید؟
چند تایی از دانشجویان خودم در دانشگاه امام صادق، بدون هیچ چشمداشتی، دارند پیاده می کنند نوارها را و ویراستاری می کنند برای کتاب. نمی دانم کی تمام می شود اما کتاب خوبی قطعا خواهد شد.
*این نوارها گفت و گوست و پیاده کردن مصاحبه برای کتاب کار سختی است. خوب واردند این کار را؟ این کتاب هم باید مثل اصل کار، جذاب و خواندنی باشد و قلمی داشته باشد که خسته نکند خواننده را.
امیدوارم همین طور در بیاید. اینها از بهترین دانشجویان دانشگاه امام صادق در کار روزنامه نگاری و نویسندگی هستند.
تذکر مهم: قسمت “آبی” را الان به متن اضافه کردم. کل پرسش و پاسخ بخش بالا (هم سیاه و هم آبی) مربوط به سئوالات شما عزیزان از جناب یامین پور است. در ضمن، شناسنامه را ملاک بگیریم، امروز، روز تولد من است و الا کیست که نداند “۱۰ آذر” باید سورپرایزم کنید. نصف اینترنت را با پرسش های شما پر کردم؛ خسته نباشیدی، چیزی! راستی، یک کشف دیگر:”۹/ ۱۰″ اسم کتابم “نه ده” را بر عکس کنی، می شود “۱۰/ ۹″، تاریخ تولدم. عجب کشفی کردم ها!

***

یامین پور: بخشی از حرفهای تو دقیقا درد دل خودم است

*جناب یامین پور! شما در این مرکز پژوهشی چه کار می کنید؟ بمیرم الهی! صدا و سیما با آن وسعت و عظمت و سیماچوب، به شما دفتری، اتاقی، چیزی نداده؟
نه، نداد.
*عوضش من هم در “وطن امروز” حتی یک میز و صندلی ندارم. بفرمایید؛ اینجا چه کار می کنید؟
دکترای حقوق دارم من و اینجا کار حقوقی – پژوهشی می کنم.
*به علم این مدرک دکترای تان، به رشته حقوق، علاقه ای هم دارید، یا گشتید ببینید کجا منطبق با تحصیلات تان، جایی هست که بچپید آنجا و کارمند نظام مقدس جمهوری اسلامی شوید؟
بله، ساحت برتر وجودی من گرایشات هنری و رسانه ای من است ولی نسبت به آنچه که جوانی ام را برایش گذاشتم و وارد دانشگاه شدم، بی اعتنا هم نیستم. سالهاست دارم در زمینه مثلا جامعه شناسی انحرافات و یا جامعه شناسی جنایی پژوهش می کنم. من نمی گذارم این بخش از تلاشم هدر برود. من در این ساحت هم فکر می کنم می توانم برای خودم، استعدادم، مدرکی که گرفته ام و جامعه ام، مفید باشم.
*شما بیشتر خودت را کارمند جمهوری اسلامی می دانی، یا فرزند انقلاب اسلامی؟
قطعا فرزند انقلاب اسلامی، بعد هم کارمند ساعتی!
*در صدا و سیما که کارمند نبودید؟
چرا، تا سال ۸۶ کارمند رسانه ملی بودم. کارمند حق الزحمه ای. الان اما هیچ قراردادی با صدا و سیما ندارم. دفتر و دستکی هم برای خودم، چه در رسانه ملی و چه در همین جا، اگر داشتم، این مصاحبه در پارک صورت نمی گرفت. برای مناظره های داغ “رو به فردا” تا الان یک تومان هم پول نگرفته ام. در جریان باشید.
*چشم! … قبل از “دیروز، امروز، فردا” پرونده شما در صدا و سیما، حاوی چه صفحاتی است؟
من از ۸۱ در صدا و سیما بودم. از ۸۲ به طور متمرکز در رادیو جوان کار کردم. تا حالا صدها برنامه رادیویی تولید کردم؛ سردبیر، نویسنده و گوینده – مجری. کارشناس – مجری برتر شبکه جوان بودم. خیلی برای رادیو انرژی گذاشتم و رادیو خیلی چیزها را رسانه را هنر را به من یاد داد. رادیو برای کسانی که در رادیو کار می کنند، ناقل حس خاصی است که هرگز از ضمیر آدم بیرون نمی رود. مخاطبان من بیشتر مرا با “قرار شبانه” می شناسند. یک برنامه زنده رادیویی که به گفته رئیس وقت رادیو؛ آقای دکتر خجسته، یک اتفاق در برنامه های معارفی و اندیشه ای رادیو به حساب می آمد. قرار شبانه ۳ سال هر شب به طور زنده روی آنتن بود و مخاطبان زیادی داشت. از انبوه برنامه های رادیویی و تلوزیونی، هیچ کدام شان به شیرینی قرار عاشقانه در خاطرم نمانده، حتی “دیروز، امروز، فردا”. این برنامه قطعا جایگاه منحصربه فردی دارد ولی تلوزیون آفات زیادی هم دارد که مهمترینش شهرت است. شهرت که می آید تو خیلی باید تقوا و صلابت روح و سلامت نفس داشته باشی که برکنار بمانی از زوائد این بلا. یک جاهایی این بلا به من آسیب زده. شهرت، آسیب را به همراه خود دارد، حتی تو اگر نهایت خداترسی را هم داشته باشی. بالاخره جایی می آید و یقه تو را می گیرد اما در قرار شبانه خبری از این بلا نبود.
*یادت هست، آن شب که در مسجد ارک همدیگر را دیدیم، به تو چی گفتم؟
بله ولی آن تعبیر را زیاده روی می دانم.
*اما من هنوز هم معتقدم شما در صدا و سیما مبدل به نماد نسلی شده اید، که راحت تر و بی درد سرتر آن است که آن نسل در رسانه ملی نماد نداشته باشد. اولی را قبول کنم زیاده روی است، حاضرم روی سر دومی قسم بخورم.
فکر می کنم سوء تفاهم میان بچه حزب اللهی ها و صدا و سیما یک مقدار زیاد است.
*من هم فکر می کنم وحید یامین پور در حرف زدن، ادای مدیران نظام را درنیاورد بهتر باشد.
نخیر، اینطور ها هم نیست.
*بدتر از این است! می شود به من بگویی در رسانه ملی، چند بار اسم شهدای بسیج در فتنه ۸۸ برده شده و چند بار اسم مقصرین کهریزک؟ یا کشته های کهریزک؟ می شود به من بگویی، سهم خون شهید حسین غلام کبیری، سهم جان این شهید در رسانه ملی ما چقدر بوده است؟ آیا رسانه ملی اصلا شهید امیر ذوالعلی به گوشش خورده؟ چون سی و چند خواهر و برادر مومن و بسیجی ما را “بعضی ها” و نه “بعثی ها” به شهادت رساندند، رسانه ملی هم معتقد است؛ بسیجی واقعی، همت بود و باکری. جناب دکتر وحید یامین پور! ما در صدا و سیمای شما (دوست نداشتم بگویم؛ صدا و سیمای شما اما خودت مجبورم کردی) بارها مظلومی به نام آقای روح الامینی را دیدیم اما یک بار هم مظلومه ای به نام مادر شهید حسین غلام کبیری را ندیدیم. روز ۲۵ خرداد، مگر یک خواهر بسیجی و دختر خردسالش را جلوی پایگاه بسیج میدان آزادی، فقط به جرم چادر و حجاب، به شهادت نرساندند؟ چرا رسانه ملی، که از نظر من رسانه مملی هم نیست، چه رسد به ملی، تا به حال حتی یک بار اسمی از این ۲ شهیده مظلوم نبرده است؟ ۸ ماه دفاع مقدس نسل خود جنابعالی اگر نبود، از ۸ سال دفاع مقدس، مگر چیزی هم باقی می ماند؟ چرا رسانه ملی شما نشان نمی دهد که خون چمران و باقری و زین الدین و دستواره و صیاد، جوشش دوباره اش مدیون خون شهدای بسیجی فتنه ۸۸ است؟ آقای یامین پور! بچه های بسیج با اسلحه سرد، با باتوم و با نی ساندیس در برابر ۲۵۰۰ ماهواره جاسوسی دشمن ایستادند؟ کجا این را صدا و سیمای حضرت ضرغامی نشان داد؟ بچسب به مای بیبی و ایزی لایف، چون پول دارد. خون بچه بسیجی چقدر برای رسانه ملی پول دارد؟ هیچی! … اما نه. خون این شهیدها و شهیده های فتنه اخیر نبود، خیلی ببخشیدها، عذر می خواهم؛ همین رسانه ملی شما الان به کروبی باید می گفت: رهبر معظم انقلاب. من هم قبول دارم اینطوری ها نیست؛ بلکه بدتر از این است. این صدا و سیما هم شان خون غلام کبیری نیست. هم تراز کارمندان خودش است. در ضمن، ما در همین رابطه ها به برنامه خود شما هم نقد داریم.
من که نباید به این سئوالات جواب بدهم. بخشی از این چیزهایی که گفتی، حرف من هم هست.
*پس نگویید سوء تفاهم است.
من که نمی خواهم بگویم رسانه ملی بی گناه است اما بیش از آنچه حق است نباید نسبت به صدا و سیما بدبین بود. امکان رسانه ملی همین است. البته کم بودن این امکان، باز هم گردن خود صدا و سیماست اما قبول کنید کار خیلی دشوار است. تند بودن بخش کوچکی از حرف شما از این جهت است که برداری مثلا به وزارت ارشاد گیر بدهی که چرا رمان خوب چاپ نمی کند؛ رمان خوب، نویسنده خوب می خواهد؛ چند تا داریم؟ صدا و سیمای خوب، فیلم ساز متعهد و تهیه کننده ارزشی و کارگردان عالی و مستندساز خالص و متخصص می خواهد؛ چند تا داریم؟ هر چه که توپ هست، نباید که زمین صدا و سیما انداخت. من برای این می گویم سوء تفاهم، که از خود رسانه ملی برای احیای فضیلت هایی که گفتی، مانع سازمانی وجود ندارد. یعنی مدیران رسانه ملی اغلب همین دغدغه مقدس بچه حزب اللهی ها را دارند اما ساختار، اجازه عملیاتی کردن خیلی از این ایده ها را نمی دهد. راستی، گفتی؛ نقد داری به برنامه ما.
*برسیم جلوتر می گویم. فعلا نقد مدیران شما واجب تر است. مدیران رسانه ملی، شما نگاه کنید چقدر ناز فلان مجری و فلان برنامه را می خرند اما تا به حال انصافا چند تا برنامه مثل برنامه شما قربانی شده و آب هم از آب تکان نخورده؟ از روایت فتح بگیر بیا جلو.
حرفی ندارم بزنم؛ بخشی از حرفهای تو دقیقا درد دل خودم است.

*صدا و سیما، شما را تحمل نکرد یا برنامه تان را؟
صدا و سیما یک شخص یا یک کل ارگانیک نیست که همه چیزش به هم مرتبط باشد و مثلا هر کاری که می کند از یک راهبرد مشخص و یک استراتژی معین تبعیت کند. به خاطر وسعت و تورمی که خواسته و یا ناخواسته، رسانه ملی پیدا کرده، بعضا کارهای ضد و نقیضی از رسانه ملی سر می زند که من می مانم مثلا همین سئوال شما را چگونه جواب بدهم. چند روز پیش مطلع شدم مسئولی که به تلفن های روابط عمومی شبکه ۳ جواب می دهد، کاملا سر خود به کسانی که زنگ می زنند و اعتراض می کنند که چرا برنامه ما پخش نمی شود، می گوید؛ ما این برنامه را بر اساس نظر رهبری تعطیل کردیم. این را چند نفر از افرادی که روز جمعه آمده بودند، راهپیمایی به من گفتند. من تماس گرفتم روابط عمومی و دیدم؛ بله، ماجرا صحت دارد. برخی از اپراتورهای آنجا یک همچین پاسخی به مردم می دهند. خب این قطعا یک دستور سازمانی نیست. یک کج سلیقگی و یک خودسری از طرف کارمند صدا و سیماست. شبیه این چیزها در صدا و سیما زیاد پیدا می شود.
*اما برنامه شما را و یا خود شما را که فلان کارمند صدا و سیما نمی تواند حذف کند. اینکه دیگر کار او نیست.
بله خب اما نگاه کنید؛ اینکه بگوییم کل مدیران صدا و سیما با من مشکل دارند، صحیح نیست. من از جلسه شورای مدیران سازمان که در حضور رئیس سازمان تشکیل می شود خبر دارم که مدیر فلان شبکه با کل برنامه مشکل دارد. مدیر بهمان شبکه کاملا موافق است. آن یکی مدیر کلیت کار را قبول دارد اما نقد هم دارد. یکی دیگر برنامه را قبول دارد، اما نسبت به عوامل کار انتقاد دارد. لذا حرف من این است؛ شما در پرسش های خود، این را لحاظ کن که نباید تصور کرد از حنجره سازمان فقط یک فریاد واحد و از پنجره صدا و سیما تنها یک نور شنیده و دیده می شود. این هم البته شاید ذاتی رسانه ملی باشد و به خودی خود نه عیب باشد و نه حسن.
*من احساس می کنم رسانه ملی از یک سو بدش نمی آید تا به وسع خود روشنگری هایی کند اما حاضر نیست بهای این روشنگری را بپردازد. یعنی دنبال شر نمی گردد. مثلا اگر برنامه خود شما روشنگری داشته باشد ولی شر هم داشته باشد، آقایان ترجیح می دهند، دنبال شر نگردند ولو روشنگری هم چند صباحی نشود.
متاسفانه همین طور است و این فقط مختص مدیران صدا و سیما نیست. مدیران فرهنگی ما نوعا محتاط هستند و مثلا علاقه ای ندارند، دست به کاری بزنند که انجام آن مستلزم چالش با یک و یا چند جریان سیاسی و یا چند چهره بانفوذ است. “روشنگری کمتر – هزینه کمتر” برای مدیران ما عمدتا بهتر از روشنگری همراه با دلواپسی است. حتی نگاهی بدبینانه وجود دارد و آن اینکه بودن خود ما روی آنتن هم در پاسخ به تعدیل برخی فشارها بوده و نه دغدغه داشتن یک برنامه شفاف و بی پرده. به هر حال باید این موازنه ها صورت بگیرد و ما ببینیم فشار کدام دسته از نیروهای صاحب تصمیم، بر آن دیگری غلبه می کند.
*برآورد خودتان چیست؟
اگر مدیران سازمان، افکار عمومی را لحاظ کنند، ما حتما روی آنتن می مانیم ولی اگر متاثر از جریانات سیاسی، جهت حرکت خود را مشخص کنند و ما را در ترازوی احراب وزن کنند، زیاد نباید به ماندن امیدوار بود.
*بحث را عوض کنیم؛ سال هاست خود شما در رسانه هستی. فکر نمی کنی صدا و سیما روزهای اول فتنه، یعنی از روز بعد از انتخابات تا حدود دو سه ماه بعد، به نوعی گیج می زد؟ نه بحران را به نظر می رسید پیش بینی کرده بود و نه از پس مدیریت فتنه به ویژه در ماه های اول برآمد.
حرف شما را رد نمی کنم اما می خواهم بگویم؛ کدام نهاد در روزهای اول فتنه، دست پاچه نشد؟ اغلب نهادها رفتارهایی پیش بینی نشده و غیر حکیمانه از خود بروز دادند. رسانه ملی را هم در همین زنجیره باید دید. ضمن اینکه من در مجموع عملکرد صدا و سیما را بهتر از سازمان ها و نهادهای دیگر می بینم. صدا و سیما زود توانست خودش را جمع و جور کند و رفتار عاقلانه ای از خودش نشان دهد. من به صدا و سیما در جریان فتنه، نمره قبولی می دهم.
*من این حرف را با یک شرط قبول دارم؛ صدا و سیما چون جلوی دید عموم است، ناخودآگاه زودتر از دیگر جاها متوجه کمی و کسری خود می شود.

از جمله سختی های کار در رسانه ملی یکی، همین جلوی دید ملت بودن است. فلان وزارت خانه مثلا اجتماعی و یا فرهنگی، اشتباهش تا بخواهد به مردم منتقل شود، کلی وقت می گیرد اما رسانه ملی، لحظه لحظه در چشم آحاد ملت است و کوچک ترین اشتباهش با شلاق نقد ملتی به وسعت ملت حکیم ایران همراه است.

حالا حالاها ادامه دارد …

نظرات() 
فریاد
چهارشنبه 6 اسفند 1393 11:27 ق.ظ
آره دردی از این بزرگتر نداریم که آقای یامین پور باید صاحب تخت سلطنت می شدند که نشدند به نظرمن برای قدردانی از این مجری انقلاب رئیس جمهور عزیز کشورمان صندلی خودشونو بدند به ایشون ، فکر میکنم با این کار هم از خجالت این کارمند انقلاب در بیاییم هم اینکه شاید یامین پور بهتر از رئیس جمهور درد مردمی که از فقر و نداری تن فروشی میکنند یا تو خونه های خود از فرط بیماری جون میدند و یا دارایی خودشونم دولت به زور از دستشون میگیره آره اقی یامین پور شاید بهتر درد این مردم....... بفهمند...



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic