برای آفرینش یک نهال عدالت دل هزاران طلحه و زبیر را باید شکست و اینک این ما هستیم و تلاش سایبریمان در آفرینش نهال عدالت ...


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:پنجشنبه 31 تیر 1389-05:38 ب.ظ

نویسنده :کاربر

بیمه ابوالفضل1

سلام به دوستان سید خراسانی
بالاخره شروع کردم به نوشتن از خودم
اولین داستانی رو که شروع  میکنم اسمش "بیمه ابوالفضل"  است  و امیدوارم که نظرات شما را را جلب کنه
منتظر نظرات شما هستم....

به نام نخستین بی آغاز و پایان بی فرجام

روزی از روزها دم در مسجد محلمون بودم و داشتم با دوستانم در مورد موضوعی صحبت می کردم ر واقع در شبسنان  بودیم که یهو صحنه ای  دیدم که خیلی منو به خودش مشغول کرد.فکر میکنید چی بود؟

یه شخصی میانسا ل رو دیدم که آروم آروم اومد توی شبستان و به آرامش کفشهاشو در کفشداری گذاشت و  یک  وضوی باحال هم توی حوض گرفت بعد با همون متانتش در حالی که داشت  وارد در اصلی مسجد می شد قبلش چندین بار با تمام خلوص عکسهای امام با آقا رو که روی دربها  نصب بود با کمال عشق می  بوسید و به سرو روی خودش می مالید خیلی تعجب کردم ازین که اصلا این فرد اصلا تیپش به این حرفها نمی خورد.

برای خودم نقشه ریختم که بتونم یه جوراهی  حالا اگر شد قبل یا بعد از نماز  باهاش یه جورایی ارتباط برقرار کنم.

داشتم می مردم از کنجکاوی. حالا دوستمم هم داشت یه داستان مهمی رو تعریف می کرد که اصلش متوجه نشدم وحواسم پیش اون مرد بود.چون باور کنید به ندرت این جور چیزها دیدم.

جونم براتون بگه که  بعد از اینکه وارد مسجد شدم دیدم داره قرآن می خونه و بعد از هر چند آیه ای می خونه احساس کردم یه -چیزهایی داره زیر لب زمزمه می کنه,باز هم کنجکاو شدم  البته نیتم تجسس نبود.

ازش اجازه گرفتم که پهلوش بشینم بهم اجازه داد .یهو بهم رو کرد و گفت :

- بگو آنچه در دل داری.

راستش من جا خوردم,یه کم خودم رو جمع وجور کردم, وگفتم چطور مگه ؟

-گفت هیچی و خواستم بهت بگم که حواسم بود که داری منو میپایی.

-بهش گفتم با عرض شرمندگی آره, اینو به حساب کنجکاویم بذارین. آخه شما یه جورایی  بودین.

-گفت : چه جورایی؟

-خوب دیگه خوب

-چرا؟

-خب حالا بمونه.

-باشه ناقلا

-گفتم راستش از وقتی  که هوای نوشتن  در وجودم شروع  شد دیگه از هیچی نمی نونم به راحتی بگذرم

-گفت خیلی خوبه. ولی نه  تا اینقدر.

-می تونم یه سوالی کنم از شما؟

-بگو

-راستش می دیدم که شما بعد از چند آیه ای که می خوندین یه چیزی زیر لب  زمزمه می کردین.

-نشد دیگه قرار نبود خصوصی بپرسی

-باشه  حالا این دفعه رو

-خب دعا می کردم

-چه دعایی؟

-دعا برای همه,برای جوانان برای  پسرا و دخترا

-فقط؟

-نه ,برای انقلاب  برای امام  برا ی رهبر

-به  تیپتون نمی خوره!

-عزیزم به تیپ نیست به دله

-حتما همینطوره

-نگاه کن عزیزم یه توصیه ای پدرانه بهت می خوام بکنم

-بفرمایید

-یه سفارشی که  تو رو عاقبت به خیر کنه

-خواهش می کنم بفرمایید

-خب ,سعی کن هیچوقت نه از رهبری جلو بزنی نه عقب بمونی

-من این شخصیت رو سالهاست که میشناسم

-شما؟چطور؟ تعریف کنید.

-باشه اما داره قرآن تلاوت میشه بذار بعد از نماز.

-منم بی قرار و توی خودم می جوشیدم که تونستم یه سوژه باحال یرای نوشتن پیدا کنم

ادامه دارد......


نظرات() 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic